سلام سلام حالتون چطوره خوبید - سلامتید - خدا رو شکر هی ما هم بد نیستیم شکر میگذرونیم دیگه این روزا حسابی درگیر عوض کردن سرور شرکتمون هستیم مادر بزرگ مهربونم هم شنبه از کرمانشاه اومد تا من بعد از یک سال و ۷ ماه بتونم ببینمش - جمعه تولد دو تا شیطونای دختر عمه گرامیه که چند خیابون با هم فاصله داریم دیروز رفتم کادو گرفتم براشون اسم پسرشون اهورا هم نازه هم باهوش یه خورده شیطون
واسش شال و کلاه و یه جفت جوراب زمستونی گرفتم
دخترشون آوا که مثل داداشش ناز باهوش یه کوچولو شیطون و شیرین زبون که واسش عروسک خوشگل و یه جراب عروسکی گرفتم دیروز دختر عمع تماس گرفت و گفت همسرش امروز که پنجشنبه است باید بره کیش تو شرکت لبنی کار میکنه و باید بره با ماشین از قضا همسر مهربون من هم امروز بلیط گرفته بود بره کرمان و دختر عمه گرامی تماس گرفته و گفت به رضا بگو نره تا با آقاشون برن هم خسته نمیشن و هم تنها نیستند و اینطوری شد که روز تولد در ابهام موند هر چند من کادو گرفتم و حالا راه افتادند به سمت کرمان خدا پشت و پناهشون باشه و همه مسافرا به سلامتی برن و برگردنو من امروز میرم خونشون و تا شنبه اونجام سه شنبه با دوست عزیزم زهرا رفتیم میلاد نور که خرید کنیم تنها کاری که انجام ندادیم خرید بود فقط حرف زدیم دو ماه بود همو ندیده بودیم فقط دو تا عطر خریدم یکی واسه رضا و یکی واسه خودم مال خودم کنزو بوشو دوست دارم ولی اسم عطر رضا رو یادم نیست ولی اونم خوشبو و ملایمه در هر صورت همسرم خیلی خوش اومد
ازت ممنونم به خاطر همه خوبیها و مهربونیات