سلام حالتو چطوره امیدوارم همگی خوب و سلامت باشید چند وقتی بود میومدم که بنویسم ولی باز حوصله نداشتم البته اتفاق خاصی هم پیش نیومده بود.فقط سه شنبه گذشته همسرم مهربونم واسه صحبت در مورد کاری که میخوان انجام بدن رفت تبریز دوشنبه صبح زود رفت شب ساعت ۱ برگشت کلا دوساعت تبریز موند این یه روز خیلی دلم براش تنگ شده بود دقیقا دوریشو حس میکردم
حالا ما موندیم و سه روز تعطیلات که الته یک روزشو میخوایم بریم راهپیمایی روز قدس
یه نصف روزم بهشت زهرا یه نصف دیگه هم مهمون دارم یک روزم نظافت اینم از این سه روز برنامه ریزی رو دارید
حالا هم همسر گرامی میخواد بیاد دنبالم بریم خونه باورتون نمیشه ولی واقعا این هفته خیلی خسته شدم و نیاز فراوانی به استراحت دارم مواظب خودتون باشید
سلام حالتون چطوره امیدوارم همگی خوب باشید
نمیدونم چرا حس کار ندارم یه جورایی خسته شدم .دیروز بالاخره مامانم اینا بعد از یک ماه از کرمانشاه برگشتند همراه با پسر دایی همسر و پسر ناز و شیطونش بهشون زنگ زدم گفتم سر راه که اومدین شب باید خونه ما چون برید خونه خسته میشید باید شام درست کنی و ...خلاصه قرار شد که بیان( من ناگفته نمونه که این فکر در ذهن من بود که مامان اینا بیان خونمون همسر گرامی تماس گرفت و گفت به مامان اینا بگو شب بیا ن خونه ما) خلاص رسیدم خونه شروع کردم به نظافت و آشپزی که خدایی رضا خیلی کمک کرد شام درست کردم و همه کاراها رو انجام دادم و منتظر موندیم که بیان که ساعت ۷ عصر رو نشون میداد که زنگ زدن و اومدن کلی دلم براشون تنگ شده بود سر راه همدان یه دیزی و ۶ عدد کاسه سفالی بزرگ و کوچک برایم گرفته بودن من دوست دارم دیگه و خیلی چیزای ذیگه خواهرم یه بلوز خوشگل برام گرفته بود دستش درد نکنه خلاصه مامانم اینا ساعت یک و نیم رفتند و ما هم ساعت دو خوابیدیم نفهمیدم کی صبح شد امروز هم که قرار با همسر مهربون یه سر بریم دکتر و از اونجا بریم خونه مامانم اینا
فردا رو هم تعطیلم احتمال زیاد مهمون دارم
سلام خوبید ما هم بد نیستیم خدا رو شکر
دیروز که از محل کارم رفتم خونه با خودم گفتم یک ساعتی بخوابم پامو که از در تو گذاشتم گفتم خوب اول تدارک یه شام خوشمزه رو ببینم بعد بخوابم غذا رو که گذاشتم رو گاز گفتم خوب یه دستی به سر و روی خونه بکشم شیشه ها رو پاک کردم جارو زدم تی کشیدم لباسارو ریختم ماشین بشوره چند تیکه لباس بود اتو کردم دستشویی وحمام رو هم شستم خلاصه سماورو روشن کردم که آب جوش بیاد واسه چایی بعد ساعتو نگاه کردم ۸ شب بود شام آماده بود همسر گرامی تماس گرفتند که چی بگیرم بیارم من هم گفتم هیچی چند قلم و اسم برد گفتم نمیخواد گفت چرا نکنه خودت خریدی گفتم بله تشکر کرد و ۱۵ دقیقه بعد همسر گرامی اومد خونه و حسابی از بنده تشکر کرد
خدایی چه خونه ای شده بود خلاصه سرتونو درد نیارم شام و خوردیم و چایی و میوه راستی اینو نگفتم من به همسر مهربان گفتم چیزی نگیره ولی موز
گرفته بود میدونه من خیلی دوست دارم ولی دیشب خیلی شام خورده بودم نتونستم بخورم امشب هم خونه مادر همسر هستیم ولی فردا حسابشونو میرسم تا اینکه آماده شدیم برای خواب میدونید چیه من وقتی میخوابم موبایلمو میزارم کنارم تا صبح ده بار بیدار میشم و میخوابم که ببینم ساعت چنده همسر گفت دیگه این کارو نکن گوشی من که زنگ میزنه تو راحت بخواب خودم بیدارت میکنم الان سه روزه با
دستورالعمل آقای همسر بنده صبحا خواب میمونم
و دیر به محل کار میرسم صبح بیدار شدم دیدم ساعت ۶:۴۰ شروع کردم به قرقر کردن گفتم میگی بیدار نشو راحت بخواب حالا چی کار کنم خودت هم که خواب موندی خوابمون اینقدر عمیق شده این دو سه روز که دیگه صدای زنگ رو هم نمیشنویم همسرم بیدارشد و گفت سلام صبح بخیر تازه فهمیدم سلام نکرده بودم گفتم ببخشید سلام صبحت بخیر خدایی نگاه کن بازم خواب موندم ولی بعد از اینکه سرش قر زده بودم پشیمون شدم و معذرت خواهی کردم
سلام دوستای گلم خوبید خوشید سلامتید ؟ خدا رو شکر من و همسری هم خوبیم میگذرونیم
9 روز گذشته رو تعطیل بودم شش روز اولو خونه بودم با دوستم رفتم موهامو رنگ کردم خوب شده خودم راضیم خانواده خودم همه شهرستان هستند آخه جمعه نامزدی دختر عمه ام بود براشون آرزوی سلامتی و خوشبختی میکنم
چهار شنبه رو من و رضا رفتیم اصفهان حال و هوایی عوض کردیم برای روحیه هر دو مون خوب بود خیلی سوغاتی خریدیم شب اول خونه پسر دختر عمه ام مهمون بودیم از قضا دختر عمه بنده هم با خانواده محترم و دو عدد وروجک اصفهان تشریف داشتند لازم به ذکر است دختر عمه اینجانب همسایه ما هستند ده دقیقه پیاده با خونه ما فاصله دارند خلاصه این چند روز خوب گذشت قبل از تعطیلات قسمتی که من در اون کار میکنم (شرکت)یه همکار خانومم از قسمت ما جابجا شده و کارهای ایشون هم تقسیم شد بین من و همکار دیگه خلاصه نمیدونید چقدر کارهام سنگین و زیاد شده