سلام بر دوستان
بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم فردا قراره موهامو رنگ کنم این بار میخوام روشن کنم ولی مطمئن نیستم بهم بیاد در حال حاضر موهام مشکیه من خودم مشکی رو خیلی دوست دارم همسرم هم همینطور تا ببینیم فردا چی میشه اصلا تا اون موقع زنده هستم امروز که برم خونه تا شنبه آینده تعطیلم
۹ روز ولی نمیدونم با این تعطیلات چی کار کنم
همسرم
کاراش زیاده خانواده خودمم چند روز دیگه میرن شهرستان خلاصه این هفته بخور و بخوابه منم جای خاصی ندارم که برم خونه رضاینا فقط وقتی جایی میخوای بری مرخصی نداری وقتی جایی نمیری یهو ۹ روز مرخصی میفرستن این روزها رو که پیش رو داریم و برای همه مردم (ایران) روزهای سختیه و پر از ناراحتی و اضطراب - امیدوارم روزهای آرومتر و بهتری پیش روی همه ما باشه
برای همتون روزهایی خوب همراه با سلامتی آرزو میکنم
خدا را شکر به خاطر داشتن همسر ی مهربان دلسوز - فداکار و بااخلاق از خدای مهربون میخوام همیشه سلامت و سربلند باشی .خیلی دوستت دارم
امروز درست ۵ ماه از رفتن سعید عزیزم-دایی حسین و دایی عباس میگذره خیلی دلمون براشون تنگ شده روحشون شاد -هر لحظه به یادشون هستیم
سلام حال و احوالتون چطوره بالاخره بعد از دو روز اومدیم سر کار خدا را شکر این دو روز خوب بود و از چهارشنبه تا امروز صبح که اومدم سر کار خونه مادر همسر بودیم پنج شنبه صبح با زهرا رفتیم بوستان یه خورده خرید کردیم عصر هم مهمون دختر عمه همسر بودیم بقیه روزها هم خونه بودیم یه پیراهن خوشگل مردونه برای همسرم خریدم و یکی هم برای مهرداد برادر کوچولی همسرم خیلی بهشون میومد مبارکشون باشه رضا این چند روز که خونه مامان بودیم 8 صبح میرفت سر کار 9 شب میومد دلم براش تنگ میشد عجیب ولی چه میشه کرد دیگه
سلام حالتون چطوره ؟ من که خوب نیستم دلم پر آشوبه همش نگرانم وقتی اعترافها رو میبینی خندت میگیره نمیدونم مردمو چی فرض کردن ولی هر چی هست سخت در اشتباهند امروز تهران باز شلوغه مثل این دو ماه خدا میدونه امروز چند نفر کشته میشن و چند نفر دستگیر میشن خدا خودش به همهکمک کنه و پناهشون باشه
سلام دوستان خوبم
حالتون چطوره ما که بد نیستیم پنج شنبه رو مرخصی گرفته بودم چون عمو همراه خانواده از کرمانشاه اومده بودند یکسال و ۵ ماه از زمانی که از کرمانشاه اومده بودیم گذشته و من کسی رو ندیدم خلاصه پنج شنبه با مامانم اینا اومدن خونمون ۱۲ نفر بودیم در کل همه چی خوب بود و به همه خوش گذشت و عصر هم همه رفتند خونه مامانم اینا و من و رضا به خونه رسیدیم و عصرانه و شام رو با هم خوردیم جمعه هم خدا را شکر رضا خونه بود و ظهر خونه دایی رضا دعوت بودیم خانواده رضا هم اونجا بودند ما هم رفتیم عصر ما زودتر برگشتیم خونه چون قرار بود با دایی رضا بیان خونمون دایی بزرگ رضا تو این مدت که ازدواج کردیم نیومده بودند خلاصه شب اومدند این مهمونی هم به خوبی تموم شد شب که رفتند تا ساعت یک و نیم ظرفها رو شستم آشپزخونه رو مرتب کردم و مثل ...افتادم رو تخت و نفهمیدم کی صبح شده از شما چه پنهون از صبح که اومدم سر کار خوابم میاد ولی دریغ از یک دقیقه وقت که بتونم سرمو بزارم رو میز حالا هم منتظرم زود برم خونه یک ساعت بخوابم
تا فردا مواظب خودتون باشید